سلام به خودم به شما به تاکس به گنو به هکر هود و همه ی دوستان جنگل ازاد ( اون ته تهاش به سافت مارکو و دارو دستش هم سلام میکنیم
)
خوب بعد از یک قرن فاصله قراره قسمت بعدی این داستانو ادامه بدیم .و اما …
ان چه گذشت ؟ْ
تاکس ( پنگو ئن قصه ) و گنو ( گاو افریقایی ) برای نجات حیوانهای جنگل از خود خواهی و
نادانی تصمیم گرفتن که یک جنگل ازاد بسازن . اونها از جنگل سیاه بیرون رفتن و یک جنگل
جدید ساختن ولی وقتی ازحیوانها دعوت کردند تا به جنگل ازاد بیان . هیچ کدام نپذیرفتن چون
جنگل ازاد خیلی از جنگل سیاه امکاناتش کمتر بود .
وقتی تاکس و گنو از همه جا نا امید شدند, سر و کله ی هکر هود و دوستانش پیدا شد . اونها از
جنگل ازاد خوششان امد و تصمیم گرفته بودن اونجا بمونن . تاکس و گنوخوشحال و امید وار
میخواستن با کمک هکر هود جنگل ازاد را روز به روز بهتر کنند .
و اما ادامه ی داستان :
تاکس تصمیم گرفت به سفر بره و جای جای جنگل سیاه را زیر پا بزاره تا با حیوانهای جدیدی
اشنا بشه و اگر شد انها رو به جنگل ازاد دعوت کنه .
گنو تصمیم گرفت برای جنگل ازاد قوانینی تهیه کنه تا هیچ وقت جنگلشون دچار هرج و مرج
و بهم ریختگی نشه .و همه بتونن با ارامش توی ان جنگل زندگی کنند.
هکر هود و دوستانش هم که خیلی کنجکاو بودن و جنگل ازاد براشون دنیای جدیدی بود هر
روز جنگل را زیرو رو میکردن و چیزهای جدیدی کشف میکردن . خیلی اوقات هم چیزهای تازه ای
به جنگل ازافه میکردن و بعد از مدتی تونستن کامپیوتر های اونجا رو کلی پیشرفته تر کنند .
هکر هود و دوستاش اونقدر از جنگل ازاد خوششون امده بود که به هر کی میرسیدن از اونجا
تعریف میکردن و با این کار کلی حیوان جدید را به جنگل ازاد اوردند .
کم کم جمعیت جنگل ازاد بیشتر شد . ولی هنوز هم جنگل ازاد کامل نشده بود . همه شبانه روز وقتشون
را برای جنگل ازاد میزاشتن و براش تلاش میکردن چون همه ی اونها جنگل ازاد رو به خاطر ازادیش و
مهربانی حیوتنهاش دوست داشتند .
توی جنگل ازاد هیچکس بد جنسی نمیکرد و چیزی رو که یاد میگرفت یا پیدا میکرد از بقیه مخفی نگه نمیداشت .
شاید جنگل ازاد خیلی مشکلات داشت و بعضی اوقات اونقدر همه چیز میریخت به هم که
زندگی برای همه سخت میشد ولی همه ی حیوانها به خاطر علاقشون به جنگل ازاد تحمل میکردند
و به جای رقتن , میمموندند و با وقت گذاشتن و کمک و همفکری همدیگه مشکلا را حل میکردند .
زندگی توی جنگل ازاد با همه ی سختیاش هم جالب بود و هم زیبا .
سافت مارکو رو که یادتونه ؟ همون جادوگر جنگل تاریک . اون اوایل جنگل ازاد را جدی نمیگرفت
و به اونها میخندید و مسخرشون میکرد و لی ولی وقتی دیدی کم کم حیوانها دارن به جنگل ازاد
میرن و جنگل ازاد داره روز به روز پیشرفت میکنه عصبانی شد و تصمیم گرفت مانع اونها بشه.
به نظر سافت مارکو اونها با این فکرای عجیبشون فقط حیوانها رو بیچاره میکنند . و همه چیز را به هم
میریزند .
خیلی از صاحب های شرکت های بزرگ که توی جنگل تاریک زندگی میکردن کم کم با دنیای زیبای
جنگل ازاد اشنا شدند و به جنگل ازاد کمک کردند تا باز هم پیشرفت کنه . بعضی هاشونم که فقط دنبال
سکه بودند و به زیبایی جنگل ازاد فکر نمیکردند وقتی پیشرفت جنگل ازاد رو دیند با خودشون گفتند
بهتره با حیوانهای جنگل ازاد دوست باشیم چون این به نحومونه .
با این که جنگل ازاد هر روز پیشرفت میکرد ولی باز هم بیشتر حیوانات ترجیح میدادن توی جنگل تاریک بمونن .
چون به زندگی در اونجا عادت کرده بودند و تحمل سختیهای زندگی در جنگل ازاد را نداشتن .
و این داستان ادامه دارد …