Skip to content

داستان لینوکسی – قسمت سوم .

نوامبر 28, 2008

(قسمت سوم داستان لینوکسی برای بچه ها 😀 )

داستان به اونجایی رسید که تاکس , گنو , هکر هود و دوستانش تصمیم گرفتن

جنگل ازاد را رونق بدند و اون را اباد تر کنند .

تاکس به سفر رفت تا دور تا دور جنگل سیاه را زیرو رو کنه و حیوانها و موجودات

جنگل سیاه را به جنگل ازاد دعوت کنه .

گنو هم شروع کرد به نوشتن قانون برای جنگل ازادشون و درست کردن برنامه

-هایی که کامپیوتر های جنگلشون بهتر بشه   .

هکرهود و دوستاش هم راهزنی را کنار گذاشتند چون با وجود جنگل ازاد اونها هم

به هدفشون که کمک به حیوانات فقیر و ضعیف جنگل بود میرسیدن . اونها شروع

کردن به پیشرفته تر کردن کامپیوتر های جنگل ازاد . و برنامه های جدیدی نوشتن

که جایگزین برنامه های کامپیوتر های جنگل تاریک باشه تا حیوانهای جنگل تاریک

وقتی به جنگل ازاد میان دچار مشکل نشند.

دوست دارید بریم ببینیم که تاکس چکار میکنه ؟

تاکس توی سفرش دوستای زیادی پیدا کرد با فردی اشنا شد به نام کلاه قرمز

(ردهت)اون یه شنل سیاه به تن داشت و یه کلاه قرمز به سر که صورتش را

پوشانده بود .

تاکس باز هم گشت و گشت و با موجودات و حیوانهای بیشتر اشنا شد با یک افتاب

پرست سبز به نام زوزه اشنا شد و خیلی های دیگه .

تاکس توی سفرش به جای عجیبی از جنگل تاریک رسید که تا به حال ندیده بود جایی

به نام سرزمین ابونتو .در این سرزمین هلزون دانایی زندگی میکرد به نام دبیان که

همه ی حیوانهای سرزمین ابونتو به اون احترام میزاشتن و به وجود امدن سرزمینشونو

مدیون اون میدونستن .

تاکس با حیونای مهربانی توی ان سرزمین اشنا شد یکی از اونها بز بی باک بود که

یه بز کوهی بود.

تاکس باز هم سفر کرد و سفر کرد و تمام جنگل تاریک را زیر پا گذاشت و دوستای

بیشتری پیدا کرد و انها رو به جنگل ازاد دعوت کرد .

تاکس حالا دیگه تنها نبود .جنگل ازاد هم دیگه خالی نبود .

جنگل ازاد پر شده بود از حیوانها و موجوداتی که از نژاد های گوناگون و جاهای مختلف

بودند . یکی از سرزمین ابونتو امده بود و یکی از سرزمین کبونتو یکی از شمال امده

بود و یکی از جنوب یکی از غرب امده بود و یکی از شرق . بچه های من جنگل ازاد دیگه

یک ارزو نبود . تاکس , گنو و دوستای تازه ی اونها یک جنگل ازاد واقعی ساخته بودن .


بچه ها ی من شما هم دوست دارید وارد جنگل ازاد ما بشید ؟!


دوست دارید با تاکس و گنو و دوستای اونها اشنا بشید ؟!


بز بیباک قصه ی ما همون بز کوهی که از سرزمین ابونتو امده خیلی دوست داره که با

شما دوست بشه و جنگل ازاد را به شما نشون بده .

خوب به دلیل یک سری انفعالات یه فکر دیگه برای ادامه داستان دنبال میشه.

Advertisements
2 دیدگاه leave one →
  1. نوامبر 28, 2008 15:48

    نارکیس شروع نشده تمومش کردی که.
    وقتی حال می‌داد که یه سری می‌شد. مثل سری تبلیغ های I am a MAC & I am a PC

    به نظرم اگه هر ۲-۳ ماه هم یه قسمت بتونی درست کنی اما اون حال و هوا رو داشته باشه خیلی بهتره.
    کلا با قسمت اول و دوم حال کردم. خسته نباشی 🙂

  2. دسامبر 1, 2008 08:28

    bale besiar daghigh o ziba. mamnoonam 🙂
    .+*””*+..+*””*+..+*””*+..پاسخ..+*””*+..+*””*+..+*””*+.
    دست از این فینگیلیسی نوشتن بر نداریدو !
    ولی اینم خودش یه نو اوریه به هر حال 😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: