Skip to content

داستان لینوکسی قسمت سوم !

فوریه 15, 2009

سلام به خودم به شما به تاکس به گنو به هکر هود و همه ی دوستان جنگل ازاد ( اون ته تهاش به سافت مارکو  و دارو دستش هم سلام میکنیم 😀 )

خوب بعد از یک قرن فاصله قراره قسمت بعدی این داستانو ادامه بدیم .و اما …


ان چه گذشت ؟ْ

تاکس ( پنگو ئن قصه ) و گنو ( گاو افریقایی ) برای نجات حیوانهای جنگل از خود خواهی و

نادانی تصمیم گرفتن که یک جنگل ازاد بسازن . اونها از جنگل سیاه بیرون رفتن و یک جنگل

جدید ساختن ولی وقتی ازحیوانها  دعوت کردند تا به جنگل ازاد بیان . هیچ کدام نپذیرفتن چون

جنگل ازاد خیلی از جنگل سیاه امکاناتش کمتر بود .

وقتی تاکس و گنو از همه جا نا امید شدند, سر و کله ی هکر هود و دوستانش پیدا شد . اونها از

جنگل ازاد خوششان امد و تصمیم گرفته بودن اونجا بمونن . تاکس و گنوخوشحال و امید وار

میخواستن با کمک هکر هود  جنگل ازاد را روز به روز بهتر کنند .

و اما ادامه ی داستان :

تاکس تصمیم گرفت به سفر بره و جای جای جنگل سیاه را زیر پا بزاره تا با حیوانهای جدیدی

اشنا بشه و اگر شد انها رو به جنگل ازاد دعوت کنه .

گنو تصمیم گرفت برای جنگل ازاد قوانینی تهیه کنه تا هیچ وقت جنگلشون دچار هرج و مرج

و بهم ریختگی نشه .و همه بتونن با ارامش توی ان جنگل زندگی کنند.

هکر هود و دوستانش هم که خیلی کنجکاو بودن و جنگل ازاد براشون دنیای جدیدی بود هر

روز جنگل را زیرو رو میکردن و چیزهای جدیدی کشف میکردن . خیلی اوقات هم چیزهای تازه ای

به جنگل ازافه میکردن و بعد از مدتی تونستن کامپیوتر های اونجا رو  کلی پیشرفته تر کنند .

هکر هود و دوستاش اونقدر از جنگل ازاد خوششون امده بود که به هر کی میرسیدن از اونجا

تعریف میکردن و با این کار  کلی حیوان جدید را به جنگل ازاد اوردند .

کم کم جمعیت جنگل ازاد بیشتر شد . ولی هنوز هم جنگل ازاد کامل نشده بود . همه شبانه روز وقتشون

را برای جنگل ازاد میزاشتن و براش تلاش میکردن چون همه ی اونها جنگل ازاد رو به خاطر ازادیش و

مهربانی حیوتنهاش  دوست داشتند .

توی  جنگل ازاد هیچکس بد جنسی نمیکرد و چیزی رو که یاد میگرفت یا پیدا میکرد از بقیه مخفی نگه نمیداشت .

شاید جنگل ازاد خیلی مشکلات داشت و بعضی اوقات اونقدر   همه چیز میریخت به هم   که

زندگی برای همه سخت میشد ولی همه ی حیوانها به خاطر علاقشون به جنگل ازاد تحمل میکردند

و به جای رقتن , میمموندند و با وقت گذاشتن و کمک و همفکری همدیگه مشکلا را حل میکردند .

زندگی توی جنگل ازاد با همه ی سختیاش هم جالب بود و هم زیبا .

سافت مارکو رو که یادتونه ؟ همون جادوگر جنگل تاریک . اون اوایل جنگل ازاد را جدی نمیگرفت

و به اونها میخندید و مسخرشون میکرد و لی ولی وقتی دیدی کم کم حیوانها دارن به جنگل ازاد

میرن و جنگل ازاد  داره روز به روز پیشرفت میکنه عصبانی شد و تصمیم گرفت   مانع اونها بشه.

به نظر سافت مارکو اونها با این فکرای عجیبشون فقط حیوانها رو بیچاره میکنند . و همه چیز را به هم

میریزند .


خیلی از صاحب های شرکت های بزرگ که توی جنگل تاریک زندگی میکردن کم کم با دنیای زیبای

جنگل ازاد اشنا شدند و به جنگل ازاد کمک کردند تا باز هم پیشرفت کنه . بعضی هاشونم که فقط دنبال

سکه بودند و به  زیبایی جنگل ازاد فکر نمیکردند وقتی پیشرفت جنگل ازاد رو دیند با خودشون گفتند

بهتره با حیوانهای جنگل ازاد دوست باشیم چون این به نحومونه .


با این که جنگل ازاد هر روز پیشرفت میکرد ولی باز هم بیشتر حیوانات ترجیح میدادن توی جنگل تاریک بمونن .

چون به زندگی در اونجا  عادت کرده بودند و تحمل سختیهای زندگی در جنگل ازاد را نداشتن .

و این داستان ادامه دارد …

Advertisements
One Comment leave one →
  1. فوریه 15, 2009 18:23

    دقیقا چون مردم به windows عادت کردن نمی‌تونن ازش دل بکنن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: