Skip to content

یک خاطره از روز قبل از جشن آزادی نرم افزار امسال !

ژانویه 8, 2011

قبل از این که این خاطره را بگم !  یکم اغراق قاطی این داستان شده (حالا مثلا برای ابرو داری)   ! و دیگه این که به خودم قول داده بودم تا سال دیگه صبرکنم  و برای روز ازادی نرم فزار بعدی اینو بنویسم که یه جور یاداوری خاطرات باشه  ولی نشد  !  کلا نمی دونم چرا میخوام این داستانو بنویسم ! فکر کنم اصلا خنده دار نباشه ولی من خیلی خندیدم !

شروع :

ماجرا مال یک روز قبل ازروز جشن آزادی نرم افزار هست من اصفهان بودم و به خیابان سپه رفته بودم . این خیابان ادامش به میدان نقش جهان میرسه و شروعش دروازه دولت هست . یک طرف پیاده روی این خیابون مغازه هست و پیاده روی اون طرف خیابون  هیچ مغازه ای نیست و چهل ستون هم  همین سمت هست که مغازه ای نداره .

مدت ها بود که دنبال یک کیف لپتاب بودم و خوب ،چیزی که هست، اینه که خیابان سپه مرکز کیف و کفش فروشیه ! برای همین خیلی امیدوار بودم بتونم ،اونجا یک کیف مناسب پیدا کنم . از دروازه دولت که  خیابان سپه شروع میشه حرکت کردم و جستجو شروع شد . کیفها رو دیدم  قیمت گرفتم و همینجور  نزدیک دو ساعتی ، تا اخرین مغازه ی  کیف فروشی این خیابان رو گشتم، ولی اصلا کیف به درد بخوری پیدا نکردم . و نا امید  دباره خیابان رو برمیگشتم  ,  رفتم اون سمت خیابان که هم  تراکم رفت امد ها کمتر بود و هم میشد در راه برگشت به درخت های باغ چهل ستون نگاه کرد و از میان تراکم شاخ برگ ها به زحمت خود عمارت را هم دید .

داشتم به شاخ برگ های درخت های  بلند اون خیابون نگاه میکردم که یوهو برای لحظه ای  یک بطری  اب رو قاطی شاخ و برگ ها دیدم  و بعد رفت پایین ! اول فکر کردم توهمه ! بعد دباره بطری رو دیدم که امد بالا به شاخه خورد و رفت پایین !

بعد رو به رومو نگاه کردم دیدم یک گروه دارن تو خیابون راه میرن و به نظر دوستان صمیمی بودن و یکیشون که گویا شرط بندی کرده بود ، بطری ابشو به هوا پرت میکرد  و میخواست ببینه میتونه به شاخه بزنه !  من به طبیعت دید دیگه ای دارم و مخصوصا به درخت و ناراحت بودم  که چرا این کارو میکنن .  همینجور که با  کمی نگرانی به بطری اب نگاه میکردم و شاخه های دخت رو میدیدم و نگران بودم که نکنه شاخه ای اسیب ببینه و با خودم هم  کلی حرف به اون ادما زدمو، میگفتم این خولو چلا، کی میخوان بس کنن و با خودم گفتم لابد یک مشت سربازن که  تو فرصت مرخصی امدن شهرو بگردن  . یک گروه توریستو دیدم که داشتن در جهت مخالف می امده وقتی اون  ادمای شاد و خولو چل را دیدند، توجهشون جلب شده بود .با خودم گفتم  ،لابود تو دلشون میگن اینا هم جزء دیدنی های اصفهان هستن ؟! وقتی توریستا از جلو من گذشتن نگاشون کردم هنوز داشتن میخندیدند ! میخواسنم بشون بگم شرمنده ! اینا اصلا احترام به درخت و طبیعت سرشون نمیشه ، بعد هم شما دیگه لطف کن نخند  مگه مردم مملکت من دلقکن میخدی بشون ؟!

همیمجوری داشتم به راهم ادامه میدادم  و کمی فاصلم با اونها کم شده بود که یوهو دیدم روی بولیز یکیشون آرم KDE زده !  تعجب کردم و با دقت بیشتری نگاه کردمو یوهو دیدم ! واااااییی من اینارو میشناسم ! اینا …. اینا …..

بله ! ! اشنا بودند !!!!!!! شنیده بودم که برای جشن یک سری مهمان از استان های دیگه هم قراره بیان و حدس زده بودم که احتمالا از یکی دو روز قبل میان اصفهان ولی اصلا انتظارشو نداشتم  اون روز اونا رو در حالی که بطری اب را به هوا پرت میکنن ببینم !

خندم گرفته بود و دیگه نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم و ترجیه دادم برم اون سمت خیابون ! امیدوار بودم منو ندیده باشن ولی  خوب متوجه من شدن و فکر کنم اونها هم جا خوردن !

پایان !

نکته اموزنده داستان : لطفا موقع  نشانه گیرری شاخه های درخت از پوشیدن هر گونه لباس با ارم لینوکس و هرچی مربوط به گنو لینوکس هست خود داری کنید  یوهو یک دوست دار طبیعتی شمارو میبینه هم به خودتان بدو بیرا میگه که اون  مشکلی نداره حقتونه !  و هم به گنو/لینوکس و مشتقاتش، بدو بیرا میگه که این بیچاره ها چه گناهی دارن ؟

پ.ن.ن.و۱  : دوست داران درخت و طبیعت یک لحظه ! عصبانی نشید ! یکی از شاهدان دیگه ی این ماجرا این جور گفتن که  اصلا ماجرا نشونه گیری شاخه نبوده همینجوری میخواستن ببینن کی بالاتر میندازه که یک بارشم تصادفا خورد به شاخه !

Advertisements
6 دیدگاه leave one →
  1. بهروز permalink
    ژانویه 8, 2011 23:48

    هاها! این کی‌دی‌ای کارا کلا همین طوری هستن.
    lol

    — پاسخ —

    :)) +۱

  2. Babak permalink
    ژانویه 9, 2011 06:17

    بابا ما درخت رو نمی زدیم داشتیم مسابقه می دادیم چقدر می تونیم بندازیم بالا و بطریه نخوره زمین :دی
    تازه هیچکی دیگه حاضر نشد تو مسابقه شرکت کنه من خودم همش با خودم مسابقه می دادم :دی
    من اینجا از همه اصفهانی ها می خوام اگر بقیه خاطرات رو دارن بگن
    از آقای بوذری هم می خوام اون فیلم حرکت ما تو بازار اصفهان رو پابلیش کنن :دی
    —- پاسخ —-
    دیگه چی بگم ! lol

  3. ژانویه 9, 2011 07:07

    خیلی باحال بود، جای ما خالی 😦

  4. soha permalink
    ژانویه 9, 2011 07:55

    خیلی جالب بود خاطرت !!!!!
    نکات آموزنده ی دیگه : 1.هر بطری آب رو یه آدم با معرفت ننوشیده !
    2. بعضی یا فقط معرفت درختیشون کمه ! لینوکسشون خوبه !
    3. آی چه خالی میداد باشون دعوا میکردی شدییییید !
    — پاسخ —
    اگر نشونه گیریشون خوب بود دیگه ممکن بود یه چیزی بشون بگم lol
    ولی خوب بنده خداها اعلام کردن اصلا ماجرا نشونه گیری شاخه نبوده همینجوری میخواستن ببینن کی بالاتر میندازه که یک بارشم تصادفا خورد به شاخه !

  5. badjoker permalink
    ژانویه 9, 2011 08:50

    😀
    خوبه تو بازار باهامون نبودی
    وگرنه باید یه عمر در موردش مطلب مینوشتی

    ضمنا اون مسابقه هم کلا توسط بابک برنامه ریزی شد
    توسط خودش اجرا شد
    توسط خودش هم به پایان رسید

  6. ژانویه 9, 2011 08:51

    انشاالله، سال دیگه وسط همایش، یک تئاتر با همکاری کی‌دی‌ای کارها برگزار می‌کنیم و از این جانورها دعوت به عمل می‌آوریم وسط سن هنر نمایی کنند.

    کی‌دی‌ای نیاز به توجه را فریاد می‌زند /امام خواجه میلاد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: