Skip to content

کمیک – 1

مه 22, 2011

یک جشن دیگه هم *گذشت (:D)

مه 20, 2011

بعد از دو سال  یک بار دیگه هم توی جشن انتشار اوبونتو شرکت کردم ، مثل دفعه قبل دوباره خیلی ها رو دیدم،  خیلی ها رو ندیدم. نسبت به دو سال پیش شاید مطالب دیگه برام جالب نبود ولی همیشه این جور دور هم جمع شدن ها برام پر از ایدست، برام پر از انگیزست و دیدن ادم های مجازی هم جز‌ء قسمت های جالبش هست که این اتفاق ها خیلی کم میتونه پیش بییاد،  برای همین برام مهمه .

موقع اجرا ها مدام تیکه به تیکه با خودم میگفتم ، اوه نه این تیکه رو اینجوری بگو، واو چرا داری این قسمت جالب رو که میشه همه ی ادم های سالن را خندوند از دست میدی و …. کلی از این بگو مگوها :))

نمیدونم اگر خودم هم ارائه داشته باشم میتونم نقطه های طلایی را از دست ندام یا نه ؟! کلا اسم جاهایی که یک سمینار یک نواخت را بشه به یک سمینار جالب تبدیل کرد را گزاشتم نقاط  طلایی،  فکر میکنم بدون خنده نمیشه یک سمینار خوب داشت . ای ای ای ! امان از بچگی lol

کلا خیلی خوشحالم که این یکی نیم سال هم جشن انتشار  برگزار شد ، با همه زحمت ها و پیگیری ها :)‌

خوب حالا با دید های تازه ای که دارم بر میگردم به ادامه ی کارهام  و زندگی لینوکسی (گنو هم کنارش) .

طراحی – لینوس

آوریل 25, 2011

یک روز یگ نقاش بهم گفت، طراحی شبیه دوچرخه سواری میمونه، اگر یک مدت طولانی بزارید کنار وقتی دباره قلم دستتون بگیرید یادتون میاد چجوری باید بکشید .

ولی من همیشه فکر میکنم که یادم میره، برای همین با این که نقاش و کاریکاتوریست و طراح  نیستم ولی هر چند وقت یک بار میخوام چک کنم ببینم یادم رفته یانه ! شاید فکر کنید این چه جور ادمیه دیگه ! دیوانست :)) . به هرحال امروز هم نشستم سعی کردم یک شکل کارتونی از آدمهایی که میشناسم بکشم. عکس جناب تورووالدز را میزارم اینجا ولی بقیش رو میزارم تو پوشه نقاشی ها چون زیاد از سر به سر گذاشتن خوشم نمیاد . :)‌

پ.ی.ن: اگر یک پینتر بگیرم چقدر خوب میشه ! یه روزی میرم دنبالش lol

لیست سیاه عمو ریچالد !

آوریل 7, 2011

تعریف انسان میشه : یک موجود ناطق و دارای اراده  ، (یک تعریفش هم از نظر طرفداران محیط زیست میشه : یک موجود زباله ساز ) ، چیزی که از این تعریف  به درد حرف من میخوره  دارای اراده  بودنش هست . این دارای اراده بودن یک تفاوت عمیقی بین انسان و حیوان ایجاد میکنه برای همین هم انسان ها معمولا روی ارادشون حساسن و این حساسیت کلمه ای مثل آزادی رو به وجود میاره .

توی دنیای امروز ما که تکنولوژی کاملا داره جزئی از زندگیمون میشه و چیزایی مثل کامپیوتر دیگه یک وسیله عظیم چندین کیلویی  توی یک اتاق که میشه درش را قفل کرد و فقط یک مشت دانشمند میتونن توش رفت و امد کنند نیست یا اینترنت دیگه یک رویا نیست موبایل و ماهواره ها دیگه یک حقیقتند و وجود دارند . حالا آدم ها میدونند هر چیزی در آینده امکانپذیره .  این تکنولوژی ها در واقع دنیای امروز ما رو دارند کنترل میکنند و گویا این موضوع اجتناب ناپذیره و این کنترل خیلی هم بد نیست و برعکس خوشایند هست،  چون زندگی را راحت تر میکنه . ولی مشکل درست جایی شروع میشه که این کنترل از اراده ی آدم خارج بشه و یا این که کنترش به دست یک آدم های خاصی بیوفته ! اون موقست که ادم میفهمه تکنولوژی دوست داشتنی میتونه یک خطر برای اراده و آزادی اون به شمار بیاد ،  یکی از  تحدید های تکنولوژی برای أزادی ، انحصارآن به شکل های مختلف است .

چیزی مثل جنبش نرم افزار آزاد شاید یکی از جالب ترین و هوشمندانه ترین حرکتهایی هست  که شروع شد و مبارزه با انحصار رو در زمینه ی نرم افزار،آغاز کرد  ولی از نظر خیلی از ما  ریچالد استالمن ( عمو ریچالد ! )   یکم زیادی به همه چیز گیر میده .  میخواستم توی این مطلب یکم این موضوع را برسی کنم و از خودم بپرسم چرا ؟! و بعد از سوال کمی تفکر عمیق .

احتمالا این «You won’t find me on Facebook »  را کنار وبلاگ من دیدید . مدتی هست که من هم فیسبوک را ترک کردم . ترک فیسبوک برای من ساده نبود چون خیلی چیزها رو باید خط میزدم  و فیسبوک بهترین جا برای با خبر شدن از دوستانم بود  . اما اتفاقاتی پیش می آمد که ادم را وادار میکرد که به جمله ی بودن یا نبودن ؟ فکر کنه و وقتی که نوشته بنیاد نرم افزار آزاد را خوندم مطمئن شدم که مسئله این است !

دلایلی که بنیاد اورده و شما در این لینک میتونید بخونید  عبارتند از :

جناب  زاکبرگ این امکان را دارند که یک مجموعه اطلاعات را از مردم جمع کنند و حتی آدم هایی که عضو سایتش هم نباشند .

این اطلاعات که در فیسبوک در باره ما جمع میشه میتونه به ما صدمه بزنه و امکان ازادانه ارتباط با دیگران را از اما بگیره

این جناب زاکبرگ برای حکومت و دولت  یک معدن طلا ساخته ! چرا که دولت میتون از این طریق  به خوبی نظارت و تبلیغات داشته باشند .

و میگه  تا حالا رفتار های فیسبوک کاملا بیان گر و آشکار کننده  این حرف های بالا بوده واحتمالا اوضاع وخیم تر از آن چیزی هست که ما میدونیم .

این تصور که شما در فیسبوک مستقیما با دوستانتان در ارتباط هستید خیال باطله چون شما اول دارید با جناب زاکبرگ حرف میزنید که اگر مناسب دونست میذاره پیغامتون برسه . مطلبی که وبلاگ ذهن آزاد نوشته ، اینجا یک جور مثال به حساب میاد .

بعد هم یک سری شبکه های اجتماعی رو تایید و پیشنهاد میکنه مثل  GNU social، status.net ، Crabgrass ،  Appleseed و Diaspora . و میگه این سرویس ها  مشکلات مشابه اون سایت های اجتماعی را ندارند  و برای دلیل این حرفش هم میگه در این سرویس ها امکان دسترسی به کد ها و داده های ارتباطی و مشارکت مردم وجود داره .

توی این مطلب یک لینک دیگه هم معرفی شده  که خیلی مفصل تر دلیل هایی رو آورده و در باره این که پدیده هایی مثل شبکه های اجتمایی میتونن برای ما خطر ناک باشند هم حرف زده .

البته من فکر میکنم تمام سایت های اجتماعی چه انحصاری و چه غیر انحصاری یک سری بدی ها و اسیب ها را برای ادم ها به همراه دارند .  ولی انسان ها موجوداتی اجتماعی هستند که خیلی چیز ها رو فدا میکنند تا بتونن اجتماع خودشون را داشته باشند و حاظرن کمی خسارت را بپذیرند ! ولی فقط کمی ! :)‌ همه چیز به این بسنگی داره که نقطه جشوششون چقدر باشه .  من که فکر میکنم  به نقطه جوش رسیدم و به خدا حافظی همیشگی فکر میکنم .

و بعدی تلفتن همرا !

ریچالد استالمن گفته که :

I don’t have a cell phone. I won’t carry a cell phone,It’s Stalin’s dream. Cell phones are tools of Big Brother. I’m not going to carry a tracking device that records where I go all the time, and I’m not going to carry a surveillance device that can be turned on to eavesdrop.

این نقل قول از استالمن را اینجا خوندم . جالب ترین جا ش اون قسمته که میگه موبایل  ابزار برادر بزرگه (Big Brother)  ! احتمالا اونهایی که رمان 1984 از George Orwell  را خوندن با شنیدن کلمه برادر بزرگ و حرف استالمن فوری  صفحه سخن گو و میکروفن ها  به یادشون میاد  (رمان ۱۹۸۴ در باره یک دنیایی هست که همه ی مردم و کارهاشون و مهم تر از همه چیز افکارشون برسی و کنترل میشه ). اگر این کتاب را نخوندین بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونید . اکثر ادمایی که میشناسمشون و این کتاب را خوندن وقتی ازشون پرسیدم کتابش چجور بود؟  سریع میگفتن انگار یک آینه از واقعیتی هست که این روزها اطرافمون وجود داره .احتمالا اگر این کتاب را بخونید عمو ریچالدمون را هم بیشتر درک میکنید 😉 .

این مطلب را در fsf.org خوندید ؟ مال سال ۲۰۱۰ هست  و خیلی برسی هاش الان دیگه  به درد نمیخوره مخصوصا که  زیادی به نوکیا امیدواره :)) .

البته در آخر باز هم عقیده بر اینه که  استفاده از نرمافزار های ازاد روی موبال ها راه نجات ماست .دلیلشم که خودتون میدونید ! چون کدهاش در دسترسه و ……

خوب دیگه احتملا میدونید اخر تمام بحث ها ختم میشه به این که هرچیزی که انحصار توش باشه بده و راه نجات ما در برابر تکنولوژی آزادی تکنولوژی هست .

تازگی دنبال یک کتابم به نام  hakers  که نویسندش کسی هست به نام   Steven Levy  امیدوارم بتونم ویرایش جدیدش را پیدا کنم که گویا مال سال ۲۰۱۰ هست ، ولی ویرایش اولش مال حدود سال های  ۱۹۸۴ بوده .  یک سری اشاره ها در باره این کتاب را توی مجله شبکه خوندم،  مثلا توی این مقاله از قسمتهایی که جدیدا به کتاب اضافه شده حرف زده میشه  که این قسمتش خیلی برام جذابه  چون Steven Levy بعد از ۲۵ سال داره شخصیت هایی رو که به عنوان هکر های بزرگ اون زمان  در بارشون حرف زده بود دوباره ملاقات میکنه  و هم چنین  در باره تغیر فرهنگ هکر ها حرف میزنه . حالا اون قسمتش که داره از ریچالد استالمن میگه  دیگه برای من  جذابیت خاص خودشو داره :P!

در آن زمان من استالمن را «آخرين هکر واقعي» ناميدم و تصور مي‌کردم دنيا به زودي وي را له خواهد کرد. اما من سخت در اشتباه بودم. جهاد استالمن براي نرم‌افزار آزاد هنوز نيز ادامه دارد.

راستش این تیکه را که خوندم با خودم گفتم مثل استالمن باقی ماندن چقدر سخته :

در مصاحبه اوليه ما استالمن گفت: «من آخرين بازمانده يک فرهنگ مرده هستم و در واقع ديگر به اين دنيا تعلق ندارم. به طريقي فکر مي‌کنم که من نيز بايد بميرم.» حال در ملاقاتي در يک رستوران چيني، وي اين گفته‌اش را دوباره تأييد مي‌کند: «من قطعاً هميشه آرزو داشتم که کاش وقتي به دنيا آمدم خودم را کشته بودم.» استالمن ادامه مي‌دهد: «از يک طرف مي‌توان گفت که به دليل تأثيرم روي دنيا خيلي خوب شد که زنده مانده‌ام و بنابر‌اين فکر مي‌کنم اگر مي‌توانستم به عقب برگردم و از تولدم جلوگيري کنم، اين کار را انجام نمي‌دادم. اما از طرفي ديگر آرزو دارم که مجبور نبودم اين همه درد را تحمل کنم.»

به هر حال   Steven Levy  راست میگه و  ریچالد استالمن یک  بنيادگرا و ایده آلیست هست  ولی خیلی از نگرانی های که در باره آزادی کاربران داره  درسته   و گرچه سختگیری بیش از حد را دوست ندارم  ، چون خیلی کسالت بار و خسته کنندست  ولی توصیه میکنم همیشه به عواملی که شخصیت و آزادیتونو تهدید میکنند فکر کنید  . باز هم از زبان Steven Levy :

اگر قرار بود دنياي نرم‌افزار قديسي داشته باشد، استالمن مدت‌ها پيش به اين مقام دست يافته بود.

کتاب » سر و ته یک کرباس «

آوریل 6, 2011

کلا ، نوشته های جمال زاده از نظر من شاهکاره ! ( اصلا هم ربطی به این که اصفهانی هست نداره 😀 )

کتاب سر و ته یک کرباسش برام خیلی جذاب بود ، اونم بیشتر به خاطر این که بر اساس واقعیت بود . برای همین توی وبلاگم یک پست در بارش میزنم و میخوام چند قسمتش را هم بنوسیم که هر کی رغبتی به خوندنش نداشته کمی وسوسه بشه .

جمال زاده از زبان دوستش «جواد آقا » در باره ی یک ادمی به نام «ملا عبد الهادی » حرف میزنه، که تقریبا تمام فصل های کتاب در باب گفتگو ها وخاطره های جواد آقا از مدت دو سالی هست که میشه گفت، شاگرد این ادم بوده .

ملا عبد الهادی که گویا بهش مولانا میگفتن ( در کتاب سر و ته یک کرباس ، خیلی بی مقدمه از اسم مولانا استفاده شد و دیگه توضیحی نداد که جریان این که بش میگن مولانا چیه ! یا شایدم من ماجرا رو نمیدونم 🙂 فهمیدم جریان چیه ! یک جای کتاب آقا جواد اسم کامل این آدم را میگه که جناب مولانا آخوند ملاعبد الهادی لنجانی اصفهانی هست ) خیلی ادم جالبی بود و حرفهایی زد که واقعا ادم را به فکر فرو می برد و عین واقعیت بودند . اونقدر حرفاش برام جالبن که میخوام یک دور دیگه این کتاب را بخونم ( و شاید بار ها و بارها ) .

خوب به قول جمال زاده دیگه دهنتونو اب نمیدازم بریم سر نقل قولی از این کتاب و سخنان مولانا ( ملا عبد الهادی ) :

– گفتم پس چه باید کرد ؟

– گفت همه ی بد بختی ما ناشی از همین ظلم است . مردم این خاک به قدری به ظلم خو گرفته اند که تصور می کنند همه جای دنیا همین طور است و هر آدمی باید به زیر دست خود زور بگوید و از بالا دست خود زور بشنود . هیچکس نمی خواهد باور نماید که در روی کره ی زمین مردمی به مظلومی و بیچارگی ما مردم ایران پیدا نمی شود . تا ریشه ی ظلم از این دیار کنده نشود هیچ کاری روی اصلاح به خود نخواهد دید و همیشه همین آش خواهد بود و همین کاسه یعنی قانون اساسی کار کردن خر و خوردن یابو که در سر تا سر این مملکت جاری و ساری است بر قرار خواهد بود و هر خاکی هم به سرمان بریزیم و هر جانی هم که بکنیم از مشروطه درست کردن و مجلس عدالت و مساوات برپا ساختن گرفته تا تنظیم مالیه و تأسیس قشون و حتی تعمیم معارف و تکثیر مدارس همه بی فایده و بلا ثمر خواهد بود و تنها فرق معامله این می شود که امروز مردم بیسوادی اسیر و ذلیلند و فردا مردم مدرسه رفته و تاریخ و جغرافی دانی ذلیل و اسیر خواهند بود و بس و حتی شاید به ملاحظه ی همین کوره سواد و معرفتی که به دست آورده اند تاثیر ظلم و بیداد در آنها سخت تر و تلخ تر و جانفرساتر هم باشد .

– این نفس دزدیده ای که اسمش را زندگی گذاشته اند این نقل ها را ندارد ….

– …. و در تاریخ وفاتش گفتند (( نادر به درک رفت )) .

– تخته پولادا بگریم گر به هجر یار خود     تاب اشک من نمی آرد پل خواجوی تو

– بلرزد که مبادا ابلهی او را ابله فرض نماید . به خدا قسم که اگر سادگی را به بلاهت هم ترجمه کنیم تازه باز برد با کسی است که ساده باشد .

– در این عالم تنها کسی مستحق ملامت است که از ملامت بترسد

خیلی دوست دارم بفهمم چی به سر مولانا امد و نوشته های دیگه ای هم  در مورد این آدم پیدا کنم .

 

اهنگ کاروان و نمایش حروف

مارس 26, 2011

سلام . این هم یک پست که خیلی وقته نگهش داشته بودم و امروز گفتم دیگه وقت انتشاره . این ، اسمش را بزاریم کلیپ! یک ادامه ی متحولانه ار همون ترکیب اشکال و معانی و تصاویر و حروفه که قبلا توی یکی از مطلبا گذاشته بودم  .
خیلی از اهنگ های قدیمی را که میشنوم مثل اینه که دارم به یک نمایش با شکوه نگاه میکنم یکی از اون اهنگا آهنگ کاروان هست، که شعر آن از رهی معیری هست . البته فقط دو سه بیتش را اینجا میزارم بقیش هم کشیدم و انداختم کنار بقیه نقاشی ها. این یعنی خدا میدونه کی ممکنه سراغشون برم. البته یک نفر اسم html 5 را اورد که وسوسه شدم برای ادامه ی این اهنگ حالا شایِد ، ممکنس ، احتمالا !

این هم لینک !

نوروز سال ۱۳۹۰

مارس 16, 2011

۱۰ سال پیش ، وقتی وارد سال ۱۳۸۰ شدیم خیلی کم سن و سال تر بودم . اون زمان با خودم فکر کردم ۱۰ سال دیگه وقتی به سال ۱۳۹۰ رسیدیم دور و ورم چجوری خواهد بود . من چه شکلی هستم ؟ دنیا چه شکلی هست ؟ و از این دست فکرا . حالا به سال ۱۳۹۰ رسیدم و  فقط میتونم بگم فکرشم نمیکردم که ۱۰ سال دیگه پشت لبتاب نشسته باشم و یک مطلب برای وبلاگم بنویسم ؟! اون زمان حتی نمیدونستم وبلاگ چی میتونه باشه ؟!( حتی یادم نمیاد اون زمان اسم اینترنت را شنیده بودم یا نه ؟ خوب خیلی تند رفتم ! فکر کنم اسم اینترنت را شنیده بودم ؟! اصلا فکر کنم  صفحه یا هو را هم دیده بودم !!!! باید چند دقیقه فکر کنم ! صبر کنید !!! فکر کنم یک سال بعدش شنیدم ! نه شایدم دو سال بعدش ! اصلا اینو ولش کنید .) اون زمان ها برزخ نوجوانی بود همه چیز شبیه یک علامت سوال و تاریک و روشن های افراطی .

الان هم  به رسم واحد ده تایی یک دهه ی دیگه شروع شد (یعنی تا چند روز دیگه البته ) البته این 10 سال با همون واحد باینری گذشت (یعنی اندازه دو سال )  . حالا دارم فکر میکنم ۱۰ سال دیگه دنیا چه شکلیه من چه شکلیم ؟ وبلاگم چه بلایی سرش میاد ؟

شاید ۱۰ سال  دیگه (۱۴۰۰ )  به جا لبتاب یک وسیله عجیب دیگه جلوم باشه که بش میگن نوه یا نتیجه یا نبیره یا ندیده ی کامپیوتر و یک اسم مندراوردی هم گذاشتن روش ! شاید یک جنگ تو دنیا به وقوع بپیونده و بش بگن جنگ جهانی سوم !  شاید هم آب از آب تکون نخوره ! شاید هم مرده باشم و ۱۰ سال دیگه را نبینم  ( خدا بیامرزدم – یک فاتحه بخونید این تیکه ! )  ! شاید یک دختر کوچولو کنارم نشسته باشه  و خیلی شبیه من باشه چون ژن های من را به ارث برده ! شاید هم هزار فرسنگ اون ور دنیا اونقدر گرفتار باشم که همه ی این موضوع ها یادم رفته باشه ! شاید هم یک ادم افسرده و تنها باشم که به هیچ کدام از ارزوهاش نرسیده ! پیشبینی آینده حتی اگر تنها متغیرش خودم باشم سخته  وای به حال وقتی که مسئله یک تابع چند جمله ای و سینوسی و نمایی و لگاریتمی  نمیدونم چندین و چند متغیره و احتمالات و به قول مادر بزرگا هزار درد بی درمون دیگه باشه !  تنها فاکتورایی که هم جای درستی هستند و هم پیشبینیشون همیشه درست از اب در میاد  کار و فکر و ….. ( این یکی رو نمیگم که کلیشه از سر و روی نوشته میباره ! یک بی سوالی به حساب بیاریدش که یک پادشاه باستانی خیلی میترسید کشورش این کلمه رو از دست بده ) .

خوب فعلا  نو روزتان ( روز نویتان )  مبارک (پیشاپیش !) !  lol